تبليغاتX
پاییزان
پاییزان
*~*~پاییز~*~*

در فراغ پاییز

من در وسط تابستان و در لحظه هایی که آفتاب بی رحمانه می سوزاند از شما سوالی دارم!

من از شما می پرسم برای افسون پاییز چه اندیشیده اید؟

برای تماشای این نقاشی سحرانگیز چه خواهید کرد؟

مردی که دنیا به دردش آورده در کوچه ای طولانی که از دو طرف آن درختان در تنگ یکدیگر رو به آسمان قد کشیده اند و برگهاشان چون باران می بارد،بی آنکه لحظه ای ذهنش منحرف شود،صدای خرد شدن برگهای بیچاره را زیر قدمهایش گوش میکند

چه صدای آشنایی! این همان صدایی ست که از خرد شدن غرورش در زیر باری که ناجوانمردانه بر دوشش گذاشته شده می شنود

شما برای دیدن این صحنه چه برنامه ای دارید؟

مبادا که این مرد را با چشم هاتان جستجو کنید؟ همان چشم هایی که با آن ها تابستان را نظاره کرده اید؟!

تابستان را باید کشت

باید درید

باید آتش زد

روزهای طولانی و اسفناک این فصل حیله گر را نمی توان تحمل کرد

باید برای پاییز آماده شد

من از شما می پرسم که باغ پاییز زده را چه خواهید کرد؟

 

خدایا!

پاییز را برای کدامین انسان آفریدی؟

برای کدامین انسان ؟

که اینچنین زیبا و مستانه رنگش پاشیدی

 

یا ابنا الصیف!

من میدانم که شما را توان درک اندوه پاییز نیست

من میدانم که شما  تاب تماشای باغ پاییز را ندارید

اما میگویم

که تابستان را باید کشت

باید سیلی بر رخش نواخت

تا سرخ شود

تا رنگین شود

تا پاییز شود

 

ای پسر پاییز!

قلبت چگونه اینسان فراخی یافت که شکیبا گشتی بر اندوه پاییز؟

چگونه "آه مرد خسته" را زیر باران برگ نظاره خواهی کرد؟

 

ای برگ بی تاب

ای صدای پرستوی مهاجر

ای پرواز از آشیانه

ای همه ی آیات پاییز

خود را بر من نمایان کنید!

مرا این روزها به درد آورده اند

 

خدایا!

ای آنکه تابستان را خواهی کشت

و از خونش پاییز را خواهی ساخت

مرا تحمل نمانده است!

آرامم ده

با صدایی از پاییز

 



| *| نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت 17:36 توسط پسر پاییز |
*~*~خدا حافظی ~*~*

خدا حافظ دیگه رفتم

پایان ثانیه منم

هر جای ساعت ببینمت

 عقربه هاشو می شکنم

حتی نشد واسه یه بار من بدیاتو خوب کنم

خورشید کشتم تا بجاش خودم برات غروب کنم

...

 

 

خدا نگهدار                                                                      k

 

 

دیگه نه حوصله ی دانشگاه رو دارم نه دل و دماغ درس خوندنو

وقتی دیروز با         ....                 دیدمش

 

 

واقعا ً   داشتم دغ می کردم ...

 

خلاصه غصه ی ما هم این جوری تموم شد

 

به قول شاعر که می گه :

.

.

.

ولش کن بابا شاعر دیگه حرفی نداره

...

با احترام پسر پاییز

پسر تنهای پاییز

پسر غمهای پاییز

 

راستی اگه کسی از دوستان اومدند

دیگه آپ نمی کنم

اما مطمئن باشه که به دیدنش میام

 

خوب دیگه خیلی حرف زدم

بازم خدا حافظ

مخلص تمام برو بچ اینترنتی

...

 



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت 8:50 توسط پسر پاییز |
*~*~و بعد از رفتنت k~*~*

رفتی و رفتی و رفتی ...

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفری صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

و تو در پا سخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا تا کی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنچره با مهربانی دانه برمی داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی داشت

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم  تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد !

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت وتردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟

شاید به رسم و عادت و پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

m           k

 



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 و ساعت 9:24 توسط پسر پاییز |
*~*~میلاد امام حسن مجتبی مبارک ~*~*

میلاد با سعادت حضرت امام حسن مجتبی(ع) را بر عموم مسلمانان تبریک عرض می کنم .


| *| نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 13:11 توسط پسر پاییز |
*~*~تولدم~*~*

اونقدر سرگرم طراحی کارام بودم که یادم رفت روز تولدم رو تو وبلاگم بنویسم

۲۰ شهریور را به تمام کسایی که این روز به دنیا اومدن تبریک می گم .

 



| *| نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 13:3 توسط پسر پاییز |
*~*~~*~*

 

نیاز
وقتی که دیگر نبود ،

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت ،

من در انتظار آمدنش نشستم.



وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد ،

من شروع کردم .

وقتی او تمام شد ،

من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن ...


**************************************
پوپکم

پوپکم

پوپک شیرین سخنم

اینچنین فارغ از این شاخه به آن شاخه مپر

اینهمه قصه شوم از کس و ناکس مشنو

غافل از دام هوس

در بر هر کس و ناکس منشین

پوپکم

پوپک شیرین سخنم

تویی آن شبنم لغزنده گلبرگ امید

من از آن دارم بیم

کاین لجنزار تو را پوپکم آلوده کند

اندرین دشت مخوف

که تو آزادیش ای پوپک من

می خوانی

زیر هر بوته گل

لب هر جویه آب

پشت هر کهنه فسونگر دیوار

که کمین کرده تو را زیر درختان کهن

پوپکم دامی هست

گرگ خونخواره بدکاره بد نامی هست

سالها پیش

دل من

که به عشق دل تو ایمان داشت

اندرین مزرع آفت زده شوم حیات

شاخ امیدی کاشت

چشم به راه تو بودم

که تو کی می آیی

بر سر شاخه سر سبز امید دل من

که تو کی می خوانی

پوپکم

یادت هست

در دل آن شب افسانه ای مهتابی

که بر آن شاخه پریدی

لحظه ای چند نشستی

نغمه ای چند سرودی

گفتم این دشت سیه

خوابگه غولان است

همه رنگ است و ریا

همه فسون است و فریب

صید هم چون تویی

ای پوپک خوش پروازم

مرغ خوش الحان خوش آوازم

بخدا آسان است

اینهمه برق که روشنگر این صحراست

پرتو مهری نیست

نور امیدی نیست

آتشین برق نگاهی ز کمینگاهیست

همه گرگ و همه دیو

در کمین تو زیبایی تو

پاکی و سادگی و رعنایی تو

مرو ای مرغک زیبا

که به هر رهگذری

همه دیوند کمین کرده نبینند تو را

دور از دست وفا

پنهان از دیده عشق نفریبند تو را


***************************************
خدایا !
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را من خود خواهم آموخت

*****************************************

اتوبیوگرافی !

در باغ « بی برگی » زادم

و در ثروت « فقر » غنی گشتم.

و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.

و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.

و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.

و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.

و از « دانش » ، طعامم دادند.

و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.

و از « مهر » نوازشم کردند.

و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.

و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.

و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم.


************************************


پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود

*********************************************

با لاله که گفت...

از دیده به جای اشک خون می آید

دل خون شده ، از دیده برون می آید

دل خون شد از این غصّه که از قصّه عشق

می دید که آهنگ جنون می آید

می رفت و دو چشم انتظارم بر راه

کان عمر که رفته ، باز چون می آید؟

با لاله که گفت حال ما را که چنین

دل سوخته و غرقه به خون می آید

کوتاه کن این قصه ی جان سوز ای شمع

کز صحبت تو ، بوی جنون می آید


****************************************

آتش و دریا
من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟

هنگامی دستم را دراز کردم

که دستی نبود.

هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

که مخاطبی نداشتم.

و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،

که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!


*************************************************

دنیارا نگه دارید


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

*******************************************



گفتمش نقاش را نقشی زند از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
k...k


| *| نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 13:34 توسط پسر پاییز |
*~*~"شهر خدا"~*~*


و که می داند که پر شدن یعنی چه؟
پر شدن یک انسان خالی یعنی چه؟

بارش تند بارانی تندر آسا، صاعقه زن
با قطره های درشت و سرد
بر کشبزاری تشنه، زرد و خشک
که در کویری سوخته وساکت
عمری در انتظار باران
سر به آسمان بر داشته است،
چه "حادثه" ای است!

که می داند؟ که می داند؟ که می داند؟
من می دانم مهراوه!
می می دانم ای باران تند بهاری!
ای ابر باران خیز اسفندی
که دامن پر از بهارت را ناگاه بر سرم افشاندی!
ای ابر سپید سبکبال اسفندی
که ندانستم از کدامین افق آمدی؟
از کدامین دریا به نیروی آفتاب دوست داشتن، برخاستی
و بر بالای سرم چتر سپید مهر افراشتی؟
و با ناز انگشتان بارانت
آن تک درخت خشک بی برگ و باری را
که از قلب تافته کویری ساکت و سوخته قامت کشیده بود
و سر به دوزخ برداشته بود،
باغش کردی و در همه جنگل های زمین طاق
می می دانم مهراوه من!
و ... تو نمی دانی!

و تو نمی توانی دانست که تو گل نازی
قناری زرین بالی که در قفسی آواز خوانده ای.
و من می دانم که جگن صبور و لجوج این کویر آتش خیزم،
که در طوفان روئیده ام،
که در آتش، شاخ و برگ افشانده ام،
که سیلی ها خورده ام از باد ها

و تبر ها خورده ام از هیزم شکنان
که برای تنور آبادی های این سرزمین
جگن ها را، گز ها را و طاق ها را از ریشه می زنند،
که روئیده کویرم و تنها...
و تنهای تنها.


| *| نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 13:29 توسط پسر پاییز |
*~*~"ابرهای غم"~*~*


چه بارانی است در بیرون این اتاق!
باران؟
ابرهای همه غم های تاریخ،
یک باره بر سرم باریدن گرفته اند.
کسی نمی داند که در چه دردی و تبی
می سوزم و می نویسم!


| *| نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 13:26 توسط پسر پاییز |
*~*~~*~*



| *| نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 9:32 توسط پسر پاییز |
*~*~بازم تو ~*~*

بازم تو



| *| نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 9:30 توسط پسر پاییز |