در فراغ پاییز
من در وسط تابستان و در لحظه هایی که آفتاب بی رحمانه می سوزاند از شما سوالی دارم!
من از شما می پرسم برای افسون پاییز چه اندیشیده اید؟
برای تماشای این نقاشی سحرانگیز چه خواهید کرد؟
مردی که دنیا به دردش آورده در کوچه ای طولانی که از دو طرف آن درختان در تنگ یکدیگر رو به آسمان قد کشیده اند و برگهاشان چون باران می بارد،بی آنکه لحظه ای ذهنش منحرف شود،صدای خرد شدن برگهای بیچاره را زیر قدمهایش گوش میکند
چه صدای آشنایی! این همان صدایی ست که از خرد شدن غرورش در زیر باری که ناجوانمردانه بر دوشش گذاشته شده می شنود
شما برای دیدن این صحنه چه برنامه ای دارید؟
مبادا که این مرد را با چشم هاتان جستجو کنید؟ همان چشم هایی که با آن ها تابستان را نظاره کرده اید؟!
تابستان را باید کشت
باید درید
باید آتش زد
روزهای طولانی و اسفناک این فصل حیله گر را نمی توان تحمل کرد
باید برای پاییز آماده شد
من از شما می پرسم که باغ پاییز زده را چه خواهید کرد؟
خدایا!
پاییز را برای کدامین انسان آفریدی؟
برای کدامین انسان ؟
که اینچنین زیبا و مستانه رنگش پاشیدی
یا ابنا الصیف!
من میدانم که شما را توان درک اندوه پاییز نیست
من میدانم که شما تاب تماشای باغ پاییز را ندارید
اما میگویم
که تابستان را باید کشت
باید سیلی بر رخش نواخت
تا سرخ شود
تا رنگین شود
تا پاییز شود
ای پسر پاییز!
قلبت چگونه اینسان فراخی یافت که شکیبا گشتی بر اندوه پاییز؟
چگونه "آه مرد خسته" را زیر باران برگ نظاره خواهی کرد؟
ای برگ بی تاب
ای صدای پرستوی مهاجر
ای پرواز از آشیانه
ای همه ی آیات پاییز
خود را بر من نمایان کنید!
مرا این روزها به درد آورده اند
خدایا!
ای آنکه تابستان را خواهی کشت
و از خونش پاییز را خواهی ساخت
مرا تحمل نمانده است!
آرامم ده
با صدایی از پاییز



